خانه » آرشیو برچسب: دانلود رمان

بایگانی برچسب ها: دانلود رمان

دانلود رمان زنان کوچک از لوییزا می الکات

دانلود رمان زنان کوچک از لوییزا می الکات


دانلود رمان زنان کوچک از لوییزا می الکات

در خدمت شما همراهان گرامی هستیم با دانلود رمان زنان کوچک از لوییزا می الکات از وبسایت رمان خون با رمان فوق العاده جذاب دیگری با سبک رمان اجتماعی همراه ما باشید در ادامه مطلب .

دانلود رمان زنان کوچک از لوییزا می الکات

خلاصه ای از محتوای رمان »

داستان این رمان در مورد خانواده مارچ است که قبلاً پولدار بوده‌اند ولی الان وضعیت خوبی ندارند و پدرشان برای کمک به سربازان وطن به جنگ رفته‌است و و حالا آن‌ها سعی می‌کنند زندگی خود را اداره کرده و در کنارش به مردم محتاج کمک کنند. آن‌ها همگی زندگی نسبتاً سختی دارند و از یکدیگر حمایت می‌کنند و ماجراهای جالبی برایشان پیش می‌آید. در کتاب دوم، ماجراهای جالبی پیش می‌آید که از برجسته ترینشان می‌توان به این ماجراها اشاره کرد: لاری عاشق جو می‌شود و جو هم که این موضوع را فهمیده است سعی می‌کند از او دوری کند؛ ولی یک روز وقتی برای قدم زدن به بیرون می‌روند لاری درخواست خود را به زبان می‌آورد و از جو می‌خواهد با او ازدواج کند. و…

ادامه مطلب

دانلود رمان همخونه اجباری

دانلود رمان همخونه اجباری


دانلود رمان همخونه اجباری

در این تایم زمانی از شب در وبسایت رمان خون در خدمت شما عزیزان هستیم با “ دانلود رمان همخونه اجباری ” سبک این رمان عاشقانه میباشد برای دانلود و توضیحات بیشتر به ادامه مطلب مراجعه کنید .

دانلود رمان همخونه اجباری

قسمتی از رمان »

با بهت بهش زل زدم!
مثل یه جوجه کوچیک توی بغلش حبس شده بودم.
انگار که تمامِ بدنم فلج شده بود و قدرت انجام کاری رو در برابرِ تنِ درشتش نداشتم.
میدونستم کاری که داره میکنه بی شک یه اشتباه بزرگه .

ادامه مطلب

دانلود رمان باز هم میبینمت

دانلود رمان باز هم میبینمت


دانلود رمان باز هم میبینمت

در این وقت شب از وبسایت رمان خون در خدمت شما دوستان گرامی هستی با رمان بسیار زیبای دیگری با نام ” دانلود رمان باز هم میبینمت ” با ژانر عاشقانه امیدواریم مورد پسند شما سروران گرامی قرار گیرد همراه ما باشید.

دانلود رمان باز هم میبینمت

قسمتی از رمان »

برگشتم تا باور کنم دیگر یادی از تو در سر ندارم .
اما فراموشی دیگر کجا بود ؟
من هرروز عاشقترت شدم
حنا
با صدای زنگ ساعت وحشت زده از خواب پریدم.
چشم هام که به عقربه های ساعت افتاد، چهار تا شد.

ادامه مطلب

کلیه حقوق برای این سایت محفوظ است. اللــهم صــل علــی محــمد و آل محــمد و عجل فرجهــم