خانه » رمان

رمان

دانلود رمان بی بازگشت

دانلود رمان بی بازگشت


دانلود رمان بی بازگشت

در این وقت شب از رمان خون در خدمت شما هستیم با رمان عاشقانه دیگری با نام “ دانلود رمان بی بازگشت ” امیدواریم مورد پسندتون قرار بگیره همراه ما باشید

دانلود رمان بی بازگشت

قسمتی از رمان »

دنیایی از ترس را تجربه میکنی و باز میگردی
رفته بودی برای ساختن کاخ آرزوهایت
با سری سنگ خورده و دلی شکسته بازمیگردی

ادامه مطلب

دانلود رمان تپش های بی صدا

دانلود رمان تپش های بی صدا


دانلود رمان تپش های بی صدا

همراه شما عزیزان هستیم از وبسایت رمان خون با رمان بسیار زیبای دیگری با نام “ دانلود رمان تپش های بی صدا ” سبک این رمان عاشقانه میباشد امیدواریم مورد پسند شما قرار بگیرد همراه ما باشید

دانلود رمان تپش های بی صدا

قسمتی از رمان »

پندار همزمان با تکان های ریزی که به صندلی اش میداد ، قرار داد زیر دستش را هم با دقت ، زیر ذربین نگاهش گذاشته بود و بررسی میکرد.
پویا هم در این فاصله سرش را در گوشی فرو برده بود و بی امان از زبانش کار میکشید
_ خداشاهده آخرش به ناهید خانم گفتم میرم از دست تو خودم حلق آویز میکنم.

ادامه مطلب

دانلود رمان شاهزاده خر سوار من

دانلود رمان شاهزاده خر سوار من


دانلود رمان شاهزاده خر سوار من

در این وقت شب همراه شما هستیم با رمان عاشقانه / طنز دیگری با نام ” دانلود رمان شاهزاده خر سوار من ” امیدواریم مورد پسند شما قرار گیرد با رمان خون همراه باشید.

دانلود رمان شاهزاده خر سوار من

قسمتی از رمان »

آنا
مثل میمون نیشم رو باز کردم و با صدای بلند جواب بله رو به عاقد دادم.
با همون نیش باز دستم رو جلو بردم. خوشحال بودم، از اینکه بلاخره شاهزاده ام رو پیدا کردم.
همین طور دستم رو جلو بردم. برداشتن پارچه همانا… و دیدن صورت بوزینه مقابلم همانا.
با دیدن صورت بدجنس آرمان که با پوزخندی نگاهم می کرد، نیشم بسته شد.
آرمان با همون پوزخند گفت:

ادامه مطلب

دانلود رمان عروس

دانلود رمان عروس


دانلود رمان عروس

در این وقت روز در خدمت شما عزیزان هستیم با رمان بسیار جذاب ” دانلود رمان عروس ” امیدواریم از این رمان عاشقانه/ اربابی بسیار زیبا لذت ببرید همراه رمان خون باشید/

دانلود رمان عروس

قسمتی از رمان :»

ارباب_ من حالیم نیست که عذاداری دختر جون یا باید پول ضرری که به روستا زدین بخاطر اتیش سوزی خونتون رو بدی یا خودت رو به عنوان خدمتکار مادام العمر میبرمت عمارت
فقط یک هفته فرصت داری
از حرص و عصبانیت دستام رو مشت کرده بودم …
_تف به غیرتت … اسم خودت هم گذاشتی ارباب … هه هر دهاتی از راه رسیده شده ارباب

ادامه مطلب

کلیه حقوق برای این سایت محفوظ است. اللــهم صــل علــی محــمد و آل محــمد و عجل فرجهــم

DMCA.com Protection Status
Xبستن تبلیغات
کانال تلگرامی رمان پلاس