خانه » رمان » دانلود رمان عروس استاد پارت آخر

اطلاعیه سایت

رمان خون تابع قوانین جمهوری اسـلامی ایران فعـالیت دارد .مطـالب در صورت درخـواست کارگــروه مصـادیق مجـرمانه رایانه ای از وب حـذف خواهـند شد
اطلاع رسانی

دانلود رمان عروس استاد پارت آخر

در این تایم از وبسایت رمان خون در خدمت شما هستیم با “دانلود رمان عروس استاد” برای دانلود به ادامه مطلب مراجعه کنید.

دانلود رمان عروس استاد پارت آخر

خلاصه رمان

حموم انداختم و درو بستم.
انگار به خاطر حاملگی زیادی حساس شده بودم که اشکم سرازیر شد…
چرا نمی تونستم حرفم و بهش بزنم؟
چرا نمی تونستم بهش بگم نمی تونم چون بچه ت توی شکممه و ممکنه آسیب ببینه….
شیر آب و باز کردم و زیر دوش رفتم.
_خدایا بهم کمک کن بتونم بهش بگم… خدایا کاری کن خوشحال شه. اگه بهش بگم و سرزنشم کنه و بخواد بگه من بچه نمیخواستم نابود میشم.
شکمم و لمس کردم، من بیشتر از هر چیزی این بچه رو میخواستم. به هر طریقی شده آرمین رو راضی می کنم. شک ندارم.
از کلاس بیرون اومدم و چشمم به ترانه افتاد. لبخندی بهش زدم و به سمتش رفتم.
با دیدنم مثل همیشه شاد و سرحال گفت
_ کجایی دختر ؟ خبری ازت نیست دکتر رفتی؟ سری تکون دادم. پرسید
_خوب چی شد مشکلی داشتی؟
چشمام برق زد و سری به علامت منفی تکون دادم
سرم و کنار گوشش بردم و آروم پچ زدم
_حاملم
دهنش تا آخر باز موند و چشماش گرد شد و جیغ خفه ای زد که تند جلوی دهنش و گرفتم و گفتم _هیش بابا من…
_چی شده؟


ادامه رمان عروس استاد پارت 51 (پارت آخر)

با صدای مردونه ی مهرداد دستم و از جلوی دهن ترانه | برداشتم
آرمین نگاهی بهم انداخت… می خواست بفهمه به خاطر صبح هنوز سر سنگینم یا نه.
روم و ازش گرفتم و به ترانه ای که می خواست همه چی و لو بده انداختم و قبل از اینکه حرفی بزنه پاش و محکم لگد کردم و گفتم
_هیچی ما داشتیم شوخی میکردیم. مهرداد اخمی کرد و گفت

_شوخی خرکی با زن من نکن داشت خفش میکردی.
پشت چشمی نازک کردم و گفتم
_زن ذلیل
نگاه عاشقانه ای به ترانه انداخت و گفت
_خدایی چه طور دلت میاد بخوای خفش کنی؟ چپ چپ نگاهش کردم و گفتم
_جمع کن خودتو مهرداد همین کارا رو کردی که زنت پرو شده.
ترانه سقلمه ای به پهلوم زد و گفت
_خواهر شوهر بازی برای من در نیارا…
خواستم چیزی بگم که صدای جدی آرمین نذاشت
_هانا… با من بیا.
ترانه با نیش باز گفت
_ فکر کنم آقا آرمین خبر نداره.
چشمام و گرد کردم و بهش خیره شدم که ابرو بالا انداخت. آرمین با اخم ریزی پرسید
_ از چی خبر ندارم؟
تند گفتم
_هیچی داره مزخرف میگه.
آرمین با پیگیری پرسید
_من از چی بی خبرم ترانه خانوم؟
ترانه گفت
_امممممم از اینکه هانا میخواد موهاش و کوتاه کنه دیگه. آرمین با همون اخمش نگاهم کرد و گفت
_نه… من بی خبر بودم.
مهرداد گوشه ی آستین ترانه رو کشید و گفت
_تو با من بیا ببینم.
اونا که رفتن، آرمین گفت
_میری خونه؟
سری تکون دادم که گفت
_اوکی من شب دیر میام خونه.
ته دلم خالی شد! نکنه به خاطر صبح بخواد به یه زن دیگه… انه محاله. آرمین عوض شده مطمئنم لبخند کم جونی زدم و گفتم
_ نمیشه زود بیای؟ امروز هم نشد حرف بزنیم. _راجع به چی؟
_ به مسئله ی مهم
با اخم ریزی گفت
راجع به چی؟
_یه مسئله ی مهم
با اخم ریزی گفت
_خوب بگو.
جواب دادم
_ اینجا نمیشه آرمین شب توی خونه….
در حالی که به ساعتش نگاه می کرد وسط حرفم پرید
_دو ساعتی وقت دارم. بریم ناهار بخوریم. همون جا حرف می زنیم.
سری تکون دادم که سوئیچ و به دستم داد و گفت
_برو تو ماشین. منم میام الان
سری تکون دادم و در حالی که کلمات و توی ذهنم بالا و پایین می کردم از دانشگاه خارج شدم.
* * * * *

سیر که شد عقب خزید و روی صندلیش لم داد و گفت
_اگه میخواست فقط به غذات نگاه کنی می گفتی و اس تو سفارش ندم.
دستام و با استرس دور هم پیچیدم و گفتم
_آرمین؟
هممم کشداری گفت. پرسیدم
_تو هنوز هم از بچه خوشت نمیاد؟
مثل همیشه با آوردن اسم بچه عین برج زهر مار شد وگفت
_ نه.
لب گزیدم و گفتم
_یعنی دلت نمیخواد هیچ وقت بچه دار بشیم؟ باز سرد و کوتاه جواب داد
_نه.
تنم از سردی جوابش لرزید و گفتم
و اگه من یه روز حامل…
چنان نگاه بدی بهم انداخت که حرف توی دهنم ماسید. درحالی

که نگاه سنگینش روم بود. پولی و لاي منو گذاشت. بلند شد و با همون اخمش گفت
_ زیادی داری چرند میگی. بلند شو.
خواست از کنارم عبور کنه که مچ دستش رو گرفتم.
مرگ یک بار شیون هم یک بار. بالاخره که باید می گفتم… در حالی که نگاهم و به صورت اخمالودش انداخته بودم گفتم
_من حامله م آرمین.
به وضوح قطع شدن نفسش رو حس کردم. ناباور یک قدم عقب رفت و نگاهم کرد.توی چشمم هیچ اثری از شادی نبود.
بلند شدم و گفتم
_داریم بچه دار…
نموند تا جمله م رو تموم کنم. طوری از کنارم عبور کرد که لحظه ی آخر پاش به پایه ی صندلی گیر کرد اما بدون لحظه ای وقت تلف کردن از رستوران بیرون زد… سوار ماشینش شد و در مقابل چشمای بهت زده م غیب شد.
* * * * *
برای هزارمین بار شمارش رو گرفتم اما باز صدای نکره ی زن گفت
_دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد. با حرص تلفن و قطع کردم و با هر دو دست به موهام چنگ انداختم و گفتم
_آخه کجایی تو؟
نگاهی به ساعت انداختم. دو نیم شب بود و هنوز خبری ازش نشده بود.
چشمامو بستم و داشتم به این فکر میکردم که چه خاکی توی سرم بریزم که موبایلم زنگ خورد. مثل وحشی ها پریدم روی گوشی و جواب دادم. آرتا بود.
_الو هانا خوبی؟
فسم خوابید و گفتم
_ آره چی شده؟
در و باز کن جلو درم… حال آرمین خوش نبود من رسوندمش.
از جا پریدم و در حالی که به سمت آیفون می دویدم پرسیدم
_ چی شده؟در و باز کردم بیا تو

دقیقه ای بعد ماشین آرمین توی حیاط پارک شد. با دمپایی از پله ها پایین دویدم. آرتا پیاده شد و در حالی که در کنار راننده رو باز می کرد گفت
_زیادی مست کرده.
بازوی آرمین رو گرفت و پیادش کرد.
آرمین بدون حفظ تعادلش تلو تلو خورد و در آخر خم شد
کنار باغچه و تمام محتویات معده ش رو بالا آورد. زیر لب نالیدم
اون خیلی وقته مشروب نمیخوره. بهم قول داده بود. آرتا بلندش کرد و گفت
_آخ رفیق مجبور بودی آنقدر بخوری؟
بازوی آرمین و دور گردنش انداخت. مات برده همون جا موندم و نگاهشون کردم.
مست کرده…
یک سال بود که مست نمی کرد اما الان مست کرده..
آرمین هر وقت خیلی ناراحت بود تا این حد مست می کرد، الان چی شده بود که…
یعنی به خاطر بچه… یعنی انقدر از بچه بدش میومد.
از پله های حیاط بالا رفتم و وارد شدم چراغ اتاق پایین روشن بود.
به همون سمت رفتم و آرمین و دیدم که شل روی تخت افتاده و آرتا داره کفش هاش و در میاره.
خیره به صورتش گفتم
_خودم انجام میدم آرتا..
سری تکون داد. بلند شد و گفت
_هیچ وقت ندیده بودم تا این حد بخوره باید می بردمش بیمارستان اما ترسیدم دردسر بشه. حواست بهش باشه. سری تکون دادم. خدافظی کرد و رفت.
صدای بسته شدن در رو که شنیدم به سمت آرمین رفتم،
کنارش نشستم و دلخور دستش و گرفتم و گفتم _مگه قول نداده بودی؟
چشمای نیم جونش باز شد و نگاهی به صورتم انداخت و با صدایی که از فرط مستی دورگه و کشدار بود گفت
_برو بیرون
با لبهایی آویزون گفتم
_چرا؟ آرمین تو از چی دلخوری؟ به خاطر حامله شدنم؟ خودت قبول کردی.. اون بچه…

ساعد دستش و روی چشماش گذاشت.
آهی کشیدم و همون لحظه قطره ای رو دیدم که از گوشه ی چشم آرمین سر خورد روی گونش
لبم و گاز گرفتم، آخه چی شده بود؟
روی تخت پایین خزیدم و جوراباش رو در آوردم .
دکمه های پیرهنش و باز کردم و به سختی از تنش در آوردم دیگه رسما بیهوش شده بود. . چراغ رو خاموش کردم و کنارش دراز کشیدم و سرم و روی سینش گذاشتم.
تمام تنش بوی الکل میداد اما برام مهم نبود. من صدای قلبش و برای آرامشم نیاز داشتم.

* * * *

با سر و صدایی از خواب بیدار شدم… خبری از آرمین روی تخت نبود. کش و قوسی به بدنم دادم و بلند شدم.
خسته و خواب آلود از اتاق بیرون رفتم و چشمم به آرمین افتاد که حاضر شده و داره صبحانه ای که خورده جمع میکنه.
. درگیر این نمیشم که همیشه وقتی زودتر بیدار میشه میز صبحانه رو برای دوتامون آماده میکنه. به سمتش رفتم و گفتم
_صبح بخیر.
سرد و بی روح جوابم رو داد. خودم و نزدیکش کردم و رویه روش ایستادم.
حتی نیم نگاهی هم به صورتم نمی نداخت. طاقت نیاوردم و پرسیدم
_چی شده آرمین؟ چرا دیشب…
کتش رو از روی میز برداشت و وسط حرفم پرید
_شب دیر میام خونه.
چشمام گرد شد. تند پریدم جلوش و گفتم
_چی؟ آرمین نکنه باز امشبم میخوای مست کنی؟ تو بهم قول داده بودی
نگاه سرد و بی روحش رو به صورتم انداخت. بی حسی توی نگاهش تنم رو می لرزوند
بی اعتنا خواست از کنارم عبور کنه که باز پریدم جلوش
_چرا بهم نمیگی چی شده؟ آرمین من بچمون و توی شکمم دارم انقدر از بچه متنفری که حاضر نیستی توی صورتم نگاه کنی؟

نگاهش رنگی از نفرت گرفت و دستش مشت شد. با فکی قفل شده گفت
_از سر راهم برو کنار
سرکشانه گفتم
_نمیرم. باید بهم بگی چی شده که این رفتارا رو میکنی.
دستش و روی بازوم گذاشت و بی رحمانه هلم داد که روی زمین افتادم. بدون جواب دادن از خونه بیرون رفت.

* * * * *

_گفتی بهش حامله ای؟ گفتی و این طوری باهات رفتار میکنه؟
با بغض سر تکوندادم

_کسی تو دانشگاه نمونده که نفهمیده باشه. از هر فرصتی برای خرد کردنم استفاده میکنه امروز سر کلاس یه جوری انداختتم بیرون که همه زیرزیرکی بهم میخندیدن. من نمی فهمم ترانه، یک هفته ست اون آرمینی که می شناختم نیست. هر شب مست میکنه صبحم خودش صبحانه آماده میکنه و بدون من میاد دانشگاه. به غذایی که پختم لب نمیزنه. تا دیر وقت بیرونه… تا سمتش میرم به طوری باهام رفتار میکنه انگار… نتونستم حرفم و ادامه بدم.بغلم کرد و گفت
_می خوای به مهرداد بگم باهاش حرف بزنه؟ سر تکون دادم
_نه… فایده ای نداره. اون بچه نمیخواست اما اگه داد و فریاد می کرد که نمیخوام برو بندازش برام منطقی تر بود اما اون یک کلمه هم راجع به بچه نمیگه.
سری با تاسف تکون داد و گفت
_به نظرم برید پیش مشاور… یا یه مدت برید مسافرت. اشکام و پاک کردم و گفتم
_اون حتی حاضر نیست به صورتم نگاه کنه. بی خیال ترانه من میرم خونه… آرمینم امروز آخرین کلاسش بود. شاید بتونم باهاش حرف بزنم
سری تکون داد و گفت
_باشه. بهم خبر بده.
کیفیم و روی شونه هم انداختم و از دانشگاه بیرون رفتم. نگاهم پی ماشین آرمین دوید و با دیدنش نفس توی سینه م گره خورد.
یک ساعت پیش منو به بدترین وضع ممکن از کلاس بیرون انداخت و الأن داره یه دانشجوی دلبر و با لبخند سوار ماشینش میکنه چونه م لرزید. چرا با من این کارو می کنی آرمین؟
پاش و روی گاز گذاشت… منو دید و به راحتی از کنارم عبور کرد. لب هام و روی هم فشردم… خدایا من آخر از دست کار های آرمین میمیرم..

ساعت سه شب بود که صدای چرخش کلید توی قفل در اومد.
از جام پريدم و نگاهم و به در دوختم.. برعکس بقیه ی شبا سر خوش بود و برای خودش سوت میزد. خبر نداشت من از صبح… پریدم جلوش و با عصبانیت گفتم
_معلوم هست کدوم گوری بودی؟ ابروهاش بالا پرید و گفت
_گور نبودم… تو بهشت بودم… با یه هوری خوشگل.
پس حدسم درست بود. شنگولیش هم به خاطر اینه که رابطه ش زیر زبونش مزه کرده درست مثل هر باری که با من…
قبل از اینکه اشکام و ببينه گفتم
_من دیگه تحمل تو این خونه موندن و ندارم میرم… خونسرد گفت
_اوکی عزیزم.. با اینکه زیاد منتظرم گذاشتی اما هنوز دیر نشده.
برگشتم و با نفرت گفتم
تو چه مرگته آرمین… من بچه تو توی شکمم دارم…
_هیششششش تند نرو… اون حروم زاده ی توی شکمت مال من نیست.
حس کردم از بالای یه ساختمون بلند پرتم کرد پایین. شکستم، به معنای واقعی کلمه شکستم و هزار تیکه شدم
با بی رحمی ادامه داد
_مال کیه؟ همم؟ میاد ؟ سام؟ حرومی کدوم نره خریه؟ بگو کاریت ندارم. من خیلی وقته دیگه کاری با هرزه های مظلوم نما ندارم… فکر انتقامم نیستم فکر زندگی خودمم که امثال تو باید از توش گم شین بیرون.
پاهام نتونستن وزنم و تحمل کنن و روی زانو خم شدم.
بالای سرم ایستاد و ادامه داد
_خیلی زرنگی که خواستی بچه ی حروم زاده ی یکی دیگه رو ببندی به ناف من… چی شد؟ مال اون بزرگ تر بود؟ بهتر بهت حال میداد؟ بهتر ارضات می کرد؟
دستام و محکم روی گوشام گذاشتم. خم شد و رو به روم نشست. دستام و از روی گوشام برداشت و گفت
من عقيمم. یه بار دیگه هم این دروغ و یکی بهم گفته بود و معلوم شد توله ش مال من نبوده. حالا هم تو…

ناباور گفتم
_آرمین تو فکر میکنی من بهت خیانت کردم؟ پوزخندی زد و بلند شد. گفت
مایلی هر قبرستونی که میخوای بری، بری. می تونی هم بمونی. دیگه اندازه ی درخت توی باغچه مهم ارزش نداری. با خشم گلدون کنارم و برداشتم و به سمتش پرت کردم و داد کشیدم _خدا لعنتت کنه آرمین. آخه لعنتی من؟ من میتونم بهت خیانت کنم؟ منو این طوری شناختی؟ عوضی من که صب و شب کنار خودت بودم. خدا لعنتت کنه آرمین تو هیچ وقت عوض نمی شی.
تو قلبت هنوز سیاهه… تو بدترین و پست ترین آدمی هستی که تا حالا دیدم. من بخشیدمت.. دست روم بلند کردی بخشیدمت کتکم زدی بخشیدمت… بهم خیانت کردی بخشیدمت… معتادم کردی بخشیدمت… منو انداختی بغل شاهرخ باز من بخشیدمت… حالا آنقدر پست شدی که به زن خودت تهمت فاحشگی میزنی بی غیرت؟ این بار دیگه نمی بخشمت آرمین. این بار دیگه میرم یه جایی که دیگه رنگمم نبینی. برو دکتر … برو معاینه کن شاید خوب شده باشی اما اگه یه روز به خاطر من به خاطر حرفایی که به زنت زدی پشیمون شدی اون وقت یه نگاه به پل خراب شده ی پشت سرت بنداز چون این بار آخرین باره که من بخشیدمت. شنیدی؟ دیگه تموم شد.
* * * *

آخرین فصل :

روی پیشونیم دستمال گذاشت و گفت
_این داره میمیره مهرداد بیا باز ببریمش بیمارستان، تب زیاد برای بچش هم خوب نیست. مچ دستش و گرفتم و گفتم
_می خوام بمیرم ترانه…
_ خفه شو دختره ی احمق پس بچه ت چی؟ گور بابای شوهر عوضیت. طلاق تو میگیری همین جا میمونی با هم بزرگش میکنیم
نگاهی به مهرداد که کلافه داشت طول و عرض اتاق و طی می کرد انداختم و با صدای گرفته ای گفتم
_مهرداد من دیگه نمی تونم ببینمش. تو رو خدا… یه کاری کن من بمیرم…
کنارم نشست و گفت

كم هذیون بگو. خودم حسابش و میرسم.
_نه… بهم قول بده هیچ حرفی بهش نزنی… من کتک خوردن اون و نمیخوام، عذاب کشیدنش و میخوام. من بمیرم عذاب وجدان میگیره
ترانه گفت
_پس بچه ت چی؟ رو به مهرداد گفتم
_منو بکش داداش. اسما بکش… میرم خارج.. خارج از این کشور اما نمیخوام راه برگشتی براش بمونه. نمیخوام پشیمون بشه و با حرفاش باز خرم کنه. منو اسمی بکش مهرداد… به همه بگو مرده. خونم و بفروش او برام یه شناسنامه ی جعلی درست کن تا از ایران برم. متعجب خواست اعتراض کنه که گفتم
_اگه این کارو نکنی خودم و می کشم. قسم میخورم. نگاه معناداری بین هم رد و بدل کردن. مهرداد ملافه رو روم بالا کشید و گفت.
_امروز حالت خوب نیست عصبی هستی. شب در موردش حرف می زنیم. سعی کن یه کم بخوابی. چشمام و با درد بستم. چرا هیچ کس درد منو نمیفهمید؟ سخته… سخته یکی و بارها و بارها ببخشی و اون خر فرضت کنه.
سخته بخوای به شوهرت ثابت کنی بچه ی تو شکمت مال اونه.
مگه آرمین شوهر من نبود؟. مگه روزها و شب ها با من زندگی نمی کرد؟ پس چرا به این راحت به من… به زنش تهمت زد؟ چشمام و که باز کردم نه خبری از مهرداد بود نه ترانه.. عادت کن هانا… از این به بعد زندگیت به تنهایی می گذره.
* * * * *
کلافه صداش و بلند کرد
_زده به سرت هانا یعنی چی این کارا مگه بچه ای؟ سر تکون دادم
_اره بچه م دلم میخواد اون عوضی مثل سگ از حرفایی که بهم زده پشیمون بشه مهرداد. اگه زنده باشم میخواد بیاد و با حرفاش قانعم کنه. باید یاد بگیره آدما همیشه نیستن تا دلشون و بشکنه و بره به امان خدا. من باید بمیرم
کلافه نفسش و فوت کرد و گفت

_فکر کردی آسونه ؟ گواهی فوت… دفن کردن یکی دیگه… ساخت به شناسنامه ی جعلی برات… فکر کردی این کار آسونیه؟
_نه میدونم سخته اما ما یه عالمه پول داریم. چنگی به موهاش زد و گفت
_با شکم پر ولت کنم بری تو کشور غریب آره؟ پوزخندی زدم و گفتم
نترس اونجا خیلی بهتر از اینجا دووم میارم. این کار و برام میکنی مهرداد یا نه؟
_به این فکر کردی که چه بهانه ای برای مردنت جور کنیم؟
اصلا این کار مسخره بازیه. با لبخند کم جونی نگاهش کردم. بلند شدم و به سمت پنجره ی بالکن اتاقش رفتم. بازش کردم و از اون بالا نگاهی به پایین انداختم و گفتم
به نظرت انگیزه ی کافی برای پریدن از اینجا رو ندارم؟
بازوم و گرفت و گفت
-خر نشو
_پایین و نگاه کن. اگه از اینجا خودم و پرت کنم چی ازم باقی می مونه؟ هولم داد داخل و درمونده گفت
_باشه… باشه لعنتی کاری که گفت و می کنم بهم زمان بده. با لبخند کم جونی گفتم
_باشه… چه قدر زمان؟
دو .. دو هفته
سری تکون دادم و روی تخت نشستم..
دو هفته به سخت ترین وضع ممکن گذشت و درست امروز … امروزی که من باید بمیرم بی تماس از دست رفته از آرمین و کلی پیامک داشتم.
چند تقه به در خورد و ترانه وارد شد. با لباسای مشکیش جلوم چرخی زد و گفت
_چطورم؟
خندم گرفت و گفتم
_از خنديدنات کاملا معلومه عزادار خواهر شوهرتی. مهرداد وارد شد و گفت
_ همه مون و انداخی تو یه بازی مسخره. فردا صبح تشیع جنازته… بعد از ظهرم بلیطت برای کالیفرنیا صادر شده. کم کم جمع و جور کن فردا… صدای پی در پی زنگ آیفون بلند شد. ترانه به سمت آیفون دوید و متحیر گفت

_آرمینه.
وحشت زده از جام پریدم و گفتم
_غیر ممکنه… اینجا چی کار میکنه؟
_لابد واسه اینکه منو مهرداد چهار روزه نمی ریم دانشگاه نگران شده ها مهرداد؟
مهرداد سری به طرفین تکون داد و گفت
باز کن درو.
متعجب گفتم
_ من چی پس؟ فراموش کردی من الان مردم؟ نفسش و فوت کرد و گفت
_میگی چه خاکی تو سرم کنم؟
_در و باز نكن. فردا آدرس قطعه مو براش بفرست بیاد فاتحه بخونه.
متاسف سر تکون داد و گفت
_کارت خیلی اشتباهه. منم خیلی تو درد سر انداختی. اه خفه کن اونو…
ترمه ترسیده از این همه جنجال به شلوار مهرداد آویزون شد.
مهرداد بغلش کرد و گفت
_در آینده هر چی این عمت فحش بخوره حقشه خندیدم.. باز گوشیم زنگ خورد. ترانه به سمتم اومد…
گوشی و برداشت و گفت
_همتون ساکت باشید. تا بخوام جلوش و بگیرم تماس و وصل کرد و گذاشت توی اسپیکر . صدای آرمین توی اتاق پخش شد
_الوهانا… عزيزم گوش کن من…
ترانه یهو از این رو به این رو شد و با صدای لرزون و پر از بغضی گفت
_من ترانه م آقا آرمین.
آرمین گفت
_میشه گوشی رو بدید به هانا ترانه خانوم کار واجب باهاش نگاه متعجبم به ترانه بود که چطوری داشت نقش بازی می کرد. با صدایی که شکل عزادار ها بود گفت
_چیکار دارین باهاش؟
_ببینید ترانه خانوم من باید با هانا حرف بزنم… من میدونم اون پاکه… حرفای خیلی بدی بهش زدم باید بهش بگم که… صدای هق هق ساختگی ترانه بلند شد و گفت
_فردا سر خاکش این حرفا رو بهش بزنید مهرداد سری با تاسف تکون داد و با بیش از اتاق بیرون

رفت.
صدای عصبی آرمین بلند شد
_درست حرف بزن چی داری میگی تو؟
هانا مرد آقا آرمین… خودکشی کرد. به خاطر شما…
اشکم سرازیر شد و روی تخت

نشستم. من واقعا مرده بودم… از امروز من برای همه مرده بودم صدایی از اون ور خط نیومد. ترانه خودش گفت
_چهار روزه بیمارستانیم اما متاسفانه دکترا نتونستن نجاتش بدن، خودش و از پنجره پرت کرد پایین. هوا کم آوردم و پنجره ی بالکن رو باز کردم پرده رو که کنار زدم با دیدنش نفسم بند اومد. در حالی که گوشی و کنار گوشش نگه داشته بود بی توجه به آدما کنار ماشینش روی زمین نشسته بود و ناباور به یه نقطه زل زده بود. ترانه ادامه داد
_همش تقصیر توعه میفهمی؟ تو با حماقتات زن و بچت و کشتی… قاتل اونا تویی میفهمی؟
دست آرمین روی قلبش نشست و با درد فشارش داد. از این فاصله نمی تونستم صورتش و ببینم… اما بدجور دلم میخواست توی چشمش زل بزنم و بگم
_تو قاتل مایی. قاتل من… قاتل بچمون.. گوشی از دستش افتاد. دیگه نخواستم نگاهش کنم. پرده رو انداختم و روی تخت نشستم، سرم و بین دستام گرفتم و هق زدم ترانه تماس و قطع کرد به سمتم اومد و کنارم نشست. همراه با ماساژ شونه هام گفت
_خودت اینو انتخاب کردی می دونی که؟
با بغض سر تکون دادم
_ اما الان خودم تحمل عذاب کشیدنش رو ندارم. ترانه با اون حرفایی که بهم زد هنوز دوستش دارم سری تکون داد و گفت
_ درکت میکنم عزیزم
با گریه سرم و روی شونه ش گذاشته. آرمین خواهش میکنم زیاد عذاب وجدان نگیر. من تحمل درد کشیدنت و ندارم
* * * * *
تا آخر مراسم تشییع جنازه منتظر موندم اما نیومد… حتی یک دقیقه هم نیومد. حتی سر خاکمم نیومد… تا این حد برات بی ارزش بودم آرمین؟
حتی به اندازه ی یک فاتحه هم برات ارزش نداشتم. مهرداد اشکام و پاک کرد و گفت

بخوای این طوری کی نمی ذارم سوار اون هواپیما بشی اشکام و پس زدم و گفتم
_نگران نباش… خوب میشم.. این تنبیه برای منم لازمه باید یاد بگیرم یه نفر و زیادی از حد نبخشم..
دستش و دور شونه م انداخت و گفت
_بهت سر میزنم. قول بده مواظب خودت باشی. سر تکون دادم و گفتم
_باشه تو هم مواظب خودت باش.
چشمم به ترانه افتاد که با بغض داشت نگام می کرد. لبخندی زدم و بغلش کردم و گفتم
_شر خواهر شوهر از سرت کم شد. نیشگونی از پهلوم گرفت و گفت
خیلی بدی که مردی. لبخند کم جونی زدم و گفتم
_زیاد برام عزاداری نکن… مرده ها مردن دیگه. ازش فاصله گرفتم. اشکاش و پاک کرد و گفت
مرده ها تو قلب آدما همیشه زنده می مونن.
ترمه رو توی بغلم گرفتمش و نگاهم به در فرودگاه افتاد

چرا انتظار داشتم مثل همیشه سر و کله ش پیدا بشه؟
بازوم و بگیره و نذاره برم. دلم بیشتر از همه برای این کوچولو که تازه بهم عمه می گفت تنگ میشه. حسابی که چلوندمش دادمش بغل مهرداد. چمدونم و برداشتم و بدون نگاه کردن به پشت سرم رفتم. شاید کارم اشتباه بود… به جای مردن باید می موندم و ثابت میکردم که بچه متعلق به آرمینه اما اون موقع می تونستم با مردی که راحت به زنش انگ هرزگی زد زندگی کنم؟
روی اسم جدیدم مهر خورده شد. سما آریا دیگه هانا نبودم… هانا امروز دفن شد. دیگه سمام دیگه میخوام یاد بگیرم به خاطر عشق شخصيتهم رو زیر سوال نبرم.
دیگه هانا رو خاک کردم سوار هواپیما شدم…شاید میموندم و زندگیم خیلی بهتر میشد…
من… آرمین… بچه مون…
اما نشد! نمیشد.. مایی وجود نداشت. از اولش هم وجود نداشت. من سعی کردم که بسازم که بگذرم… اما این بار نتونستم تهمت شوهرم رو تحمل کنم و
مردم..برای همیشه.
پایان.


قسمت های قبلی عروس استاد

امتیاز 4.29 ( 14 رای )
اشتراک گذاری مطلب
اعلام نارضایتی از رمان منتشر شدهاعلام نارضایتی
برچسب ها : , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق برای این سایت محفوظ است. اللــهم صــل علــی محــمد و آل محــمد و عجل فرجهــم

DMCA.com Protection Status
Xبستن تبلیغات
کانال تلگرامی رمان پلاس